نگاهی به مشغولیت کودکان دیروز در ایام نوروز با توجه به روزهای قرنطینه

برای متولدین اواخر دههی پنجاه و اوایل دههی شصت، نوروز و تعطیلاتش یک فرصت استثنایی بود برای رهایی از زندان خانه و مدرسه. وقتی شش ماه از سال را هر صبح و عصر به مدرسه بروی و بعد هم بیفتی گیر غول امتحانات ثلث دوم، نوروز آنقدر برایت شیرین میشود که نمیفهمی کی شروع میشود و کی تمام.
حتی اگر «پیک نوروزی» هم بترساندت اصلاً مهم نیست. یا دو روز قبل از شروع تعطیلات کلکش کنده می شد یا شب آخر تعطیلات یعنی دقیقاً شب سیزده نوروز؛ خسته، کوفته.
اما ما در ایام نوروز چه سرگرمیهایی داشتیم. وقتی ما به سن کودکی رسیده بودیم، تلویزیونها شبیه آنچه بود که در تصویر میبینید. معرقکاری شده و شکیل. اما این زیبای خفته چند مشکل بزرگ داشت. اول اینکه تصویر پخش شده از آن سیاه و سفید بود. یعنی ما آرزو به دل مانده بودیم تا بفهمیم «چوبین» چه رنگی است! نمیدانم چوبین را میشناسید یا خیر. شخصیت اصلی یه کارتون که با شخصی به نام «برونکا» میجنگید. این آقای چوبین یک مادر هم داشت که بالاخره در قسمت آخر آن، به مدت سی ثانیه رونمایی شد.
بگذریم. ایراد دیگر این تلویزیون این بود که فقط دو شبکه داشت؛ یک و دو. برنامههایش هم از عصر شروع میشد. هر شبکه هم یک ساعت برنامهی کودک پخش میکرد. با کارتونهایی که جانمان برایشان در میرفت. کارتونهایی که بعید میدانم کودکان امروزی یک دقیقه از آنها را حتی تحمل کنند؛ چه برسد به تماشا. یکی از دلخوشیهای ما این بود که در ایام نوروز مدت زمان پخش برنامهی کودک چند برابر میشود و تلویزیون صبحها هم برنامه دارد!

در ایام نوروز بیشتر وقت ما به بازی میگذشت. علاوه بر توپ پلاستیکی که عضو جدانشدنی کودکی ما بود، گویهای کوچک و شیشهای هم بودند که خیلی وقتها از جانمان برایمان عزیزتر بودند. این گویها که ما بچههای کرمانی به آنها «تُشله» میگفتیم، حکم طلا را داشتند.
تشلهبازی هم بعد از فوتبال با توپ پلاستیکی محبوبترین بازی بین کودکان آن زمان بود. البته «الکدولک» هم رواج داشت اما تشلهبازی مهارت خاصی میخواست که هر کسی نداشت.
برای تشلهبازی چهار گودال کوچک، به اسم «مایه» با فاصلهی نیم متر از همدیگر میکندیم. هر تیم دو بازیکن داشت. که یکی از تیمها دو تشلهاش را یکی بر سر مایهی اول و دیگری را بر سر مایهی دوم میگذاشت. نفر تیم شروعکنندهی بازی هم از محل مشخصشده که در راستای یک متری مایهی اول مینشست و با مهارت خاصی تشله را بین انگشت شست و انگشت وسط میگذاشت و انگشت کوچک را روی زمین به عنوان تکیهگاه قرار میداد و با پرتاب انگشت بزرگ با فشار تشله را به سمت مایه میچکاند. کسانی که در این بازی مهارت داشتند با این چکاندن تشلهی حریف را هم میزد که به آن «سَراِشکن» میگفتند که دو امتیاز داشت.
کسانی که در تشلهبازی مهارت داشتند همیشه جیبشان پر از تشله بود که بر اساس زمینی که در آن بازی میکردند، تشلهی مناسب را انتخاب میکردند. بعضی از کودکان هم تشلههایشان را در دهانشان نگه میداشتند. که در بعضی مواقع تشله قِل میخورد و بلعیده میشد.

یکی از دیگر سرگرمیهای ما در آن زمان، «فوتبالدستی» بود. بعضی از خانوادههای که وضع مالی بهتری داشتند برای کودکانشان فوتبالدستی میخریدند.
آن دسته از کودکانی هم که خانوادههایشان توان خرید فوتبالدستی را نداشتند اصلاً غمی به دل راه نمیدادند. در هر محلهای یک اتاق درب و داغان بود که در آن یک میز پینگپونگ و یک فوتبالدستی قرار داشت. یک سکهی دو تومانی میانداختیم داخل آن و سه تا توپ تحویل میگرفتیم و بازی میکردیم. همهی بازیکنانش هم یکشکل بودند. نه مسی داشت نه رونالدو. از فوتبال هم فقط «مارادونا» و «رودگولیت» و گهگاهی هم «لوتهار ماتیوس» را میشناختیم. نه بیشتر و نه کمتر.

از دیگر سرگرمیهای ما نوار گوش دادن بود. یعنی علاوه بر اینکه برنامههای رادیو مانند «راه شب»، «قصهی ظهر جمعه»، «سلام بامداد» و … را گوش میدادیم، در وقتهای بیکاری گوشمان را میچسباندیم به ضبط و یک نوار را صد دفعه از اول تا آخر گوش میدادیم.
شاید به همین دلیل است که الان آهنگهای قدیمی را بیشتر حفظ هستیم تا آهنگهایی که الان به صورت امپیتری از یک گوشمان وارد شده و از آن یکی گوشمان درمیروند.

یک سرگرمی دیگری هم داشتیم؛ اسباببازیای که به آن «فرفرو» میگفتیم. فرفرو یا همان فرفره را روی سینی و یا موزاییکهای حیاط خانه میگذاشتیم و میچرخاندیم. آنقدر تا یکی از فرفرهها از حرکت بیفتد و باز ایستد.
این اسباببازی وقتی «ایکیوسان»، کودک کچل لمل باهوش یک کارتون ژاپنی، از آن در یکی از اپیزودهایش استفاده کرد، محبوبتر هم شد. به طوریکه در کوچه و مدرسه کودکانِ فرفرهچرخان بسیاری به چشم میخوردند.

البته فکر نکنید که ایام عید ما فقط به بازی و شیطنت سپری میشد. کتابخوانی هم در آن زمان رواج بسیاری داشت و کتابفروشی یک شغل پردرآمد بود.
کتابهای جناب «ژول ورن» نویسندهی فرانسوی، هواخواهان بسیاری را در بین نوجوانان داشت. کتابهای این نویسنده پر بود از ماجراجویی و مسافرت و اتفاقات عجیب و غریب و شخصیتهای عجیبتری که در بیشتر مواقع خودمان را جای آنهای میگذاشتیم و به دنیای قصه مسافرت میکردیم.
یک نظر
حسینی راد
۲۵ اسفند ۱۳۹۸ در ۱۵:۵۱سلام فقط عکس پیک نوروزی واون عروسک های دخترانه که کلاهش به سرش چسبیده بود کم داشت …خیلی قشنگ بود😍